من فکر میکنم یکی از سختترین کارهای یک نویسنده فرار از داستانبافیهایش باشد. آن هم درست هنگامی که نباید هیچ داستانی ببافد. داستان مهتا در یکی از این هنگامها رخ داد و آن را بافتم. داشتم خواب میدیدم و مهتا…
کیش این روزها دیگه رنگی از گذشتهی خودش نداره، هرچند خاطرههاش مونده. کیش امروز یک جزیرهی توریستی کوچیک و به نسبت مدرن با مراکز خرید بزرگ و سرگرمیهای آبی هستش و مردمانش هم از شهرهای دیگه به اونجا اومدن. دیگه…
گشتن توی سفین بیشتر از ۲۰ دقیقه زمان نمیبره، اما دیدن و حرف زدن با آدمهاش حتمن زمان میخواد. نیمروز شده و کمتر کسی توی ده دیده میشه. هرچند جمعیتی هم نداره. با این حال یک مرد میانسالی رو میبینم…
در میان آفتاب تند و سوزان کیش و باد دلنوازی که گرمای نیمروز رو مطبوع میکنه، در کوچهها و گذرهای تنگ و میون دیوارهای سفید ده قدم میزنم. اینجا سفین ئه، یک ده کوچیک که گذرهاش پیچیده و در هم…
سفرنامه: کیش، ترکش خلیج فارس | کیش که زمانی به خاطر فراوانی صید مرواریدهایش به مروارید خلیج فارس معروف بود، امروز در ذهن بیشتر مردم با عنوانهای دیگهای شناخته میشه: جزیرهای مدرن و به روز با مراکز خرید بزرگ و…
هر داستانی، آغازی دارد. نه متن آغازین و مقدمه و اینها، منظورم آن لحظهای است که نویسنده با خودش میگوید این را باید نوشت. شاید ساعتها و روزها از رویداد اصلی داستان هم گذشته باشد، یا شاید ساعتها و روزها…
سالهای نوجوانی بود که شبها شلوارکی بلند میپوشیدم و پر از انگیزه، هدفون در گوش و با یک بطری آب به پارک تپهی پرواز میرفتم و در خلوتی و سکوت نیمهشب میدویدم. آن سالها هنوز تپهی پیر سعادتآباد را مانند…
گاهی نمیفهمی و همه چی از همان جا آغاز میشود. درست از آنجایی که از نفهمیدن لذت میبری و به اشتباه، فکر میکنی لذتی که میبری، از فهمیدن است، از کشف چیزی نو، از درکی تازه، از عمقی که تاکنون…