Skip to main content

نویسندگی دنیای عجیبی دارد. از نقطه‌ای آغاز می‌شود و نمی‌شود و پایانش هم خودش آغاز است. آغازی از یک شخص، یک رویداد، یک خاطره یا حتا یک منظره یا خیال و آرزو. بیایید از یک شخص و رویداد همراهش این داستان را آغاز کنیم. فرض بگیریم که شما پسر هستید و دختری مانا نام در برابر شما نشسته. در یک کافه هستید و دمنوش یا عرق باهارنارنج به دست شماست و مانا، چای دارچین می‌نوشد. آرامشی عجیب میان شماست، حسی خوب، لذت‌بخش و البته ناگفته.

تا اینجای کار، داستان ما واقعی بود. من اکنون در برابر مانا نشسته‌م و داریم دمنوش می‌نوشیم و مانا به من زل زده که دارم تایپ می‌کنم. و به همین سادگی خود همین وضعیت می‌شود آغاز داستان من؛ داستانی که از چیزی واقعی جان می‌گیرد: مانا.

کمی می‌گذرد و من دارم در ذهنم تکه‌های این داستان را کنار هم می‌گذارم و گهگاه چیزی تایپ می‌کنم و خوشم نمی‌آید و پاکش می‌کنم. حالا مانا کنجکاو شده که مگر چه چیز مهمی است که من باید هم اکنون جای همراهی با او که همواره شوقش را دارم، به تایپ کردن بپردازم و به او توجهی نداشته باشم (هرچند ۴ چشمی حواسم به اوست). از این رو با روحیه‌ی جستجوگرانه‌ای که من در او سراغ دارم، صندلی‌ش را کنار من می‌کشد و سرش را در لپ‌تاپم فرو می‌کند و درست از همین اکنون آغاز به خواندن این متن می‌کند. راستش را بخواهید دوست دارم این متن را بهانه‌ای کنم و انگار که تنها شده‌م و او اینجا نیست، آن حس خوبی را که میان ما جاری شده باز کنم و بنویسم و او بخواند و انقدر همه چیز سخت نگذرد و او هم واکنشی مثبت نشان دهد و شاید به پیش برویم. این بخش را نفهمیدید که چه شد؟ می‌دانم، دلیلش هم این است که دقیقن در این زمان‌ها و برای من، گویا همه چیز به همین سختی می‌شود. مانا تندتر از تایپ کردنِ من می‌خواند و اکنون رسیده به همین واژه‌ها و پایان متن. دارد مرا نگاهی انگار ناامیدانه می‌کند، یا شاید هم عصبانی. نفس عمیقی کشید اکنون، صندلی‌اش را سر جایش برگرداند و دارد راحت و بی سختی حرف می‌زند.

حالا به بخشی از داستان می‌رسیم که دیگر منِ نویسنده از واقعیت جدایش می‌کنم و روایت خود را می‌گویم.

نمی‌دانم دیگر نویسنده‌های دنیا چگونه‌اند. اما داستان‌های من، از واقعیات دنیاهایی که می‌شناسم و در خیالم گسترش می‌دهم، آغاز می‌شوند و جان می‌گیرند: خیالی می‌کنم، سپس برای خیالم، نام را از یکی می‌گیرم، چهره را از یکی دیگر، خاطره‌های کودکی را از بچه‌ی دوستی که امروز عصر دیدم، روزمرگی‌های کنونی اش را از همکارم، اختلافات و ناسازگاری‌هایش با جامعه را از نق‌های مسافر تاکسی ونک به شهرک غرب و بخش حقیر وجودش را از تصوری که از آشنایی که ۹ میلیون تومن پول مرا خورده. سال ۹۷ش را پیش‌بینی می‌کنم و در این پیش‌بینی، ناخودآگاهِ من، حتا از مقاله‌های مجله‌ی فوربس هم کمک می‌گیرد. دلتنگی‌هایش را شاید از روزگار خودم. عجب آش شعله قلم‌کاری می‌شود، نه؟ همین‌طور است، حالا با محک خیالی که در آغاز داشتم، تراشش می‌دهم و اضافاتی را که ناخواسته و شاید خواسته به آن افزوده‌ام، می‌زدایم. شخصیت‌پردازی‌اش می‌کنم و سپس هم‌کلامش می‌شوم که ببینم حرف حسابش چیست. و کم‌کم با هم دوست می‌شویم.

اکنون مانا دارد با من حرف می‌زند. می‌گوید که پیشتر هم گفته بود در رابطه با شخص دیگری است و در چالش با او، اکنون با من دوستانه فقط درد و دل کرده و چیز دیگری نیست، حسی نیست. نه، حرفش را پس می‌گیرد: می گوید درد و دلی هم نکرده، با هم کمی هم‌نشینی و گپ داشته‌ایم و لاغیر، که تنهایی را ترجیح می‌دهد و امشب هم فقط به دیدار دوستانه‌ی من آمده. انگار درد و دل کردن با – منی که با در کنارش بودن، – حس خوبی دارم، کاری اشتباه بوده، تله‌ای بوده که نباید درونش بیوفتد.

کم‌کم با هم دوست می‌شویم. منِ نویسنده و شخصیتِ ساخته و پرداخته شده را می‌گویم. برایش تعریف می‌کنم که کیست، از کجا آمده و آمدنش بهر کدام داستان و خیال خام منِ نویسنده است. به مانند بچه‌ای می‌ماند، که هیچ نمی‌داند و من دارم مغزش را پر از کلیشه‌ها و فرض‌های دلخواه خودم می‌کنم، دارم برایش انگاره می‌سازم و الگو می‌کشم و می‌گویمش که در ادامه باید کجای داستان بازیگری کند. اما به مانند هر پدر و مادری که در مسیر پرورش کودکشان گاهی گاف‌هایی هم می‌دهند، من هم در مسیر داستانم، گاهی می‌فهمم در چه مسیر و خط سیر چرت و احمقانه‌ای دارد پیش می‌رود این داستان. درست در همین بزنگاه‌های تاریخی است که شخصیت ساخته‌ی من، شخصیت داستان، می‌فهمد که من شاید ته داستانی داشته باشم، اما آن میانش، تاریکی‌هایی هنوز مانده که خودم هم هنوز کشفشان نکرده‌م.

مانا هم می‌فهمد. می‌فهمد که من با او، حسی غریب دارم. می‌فهمد که این دیدار کافه‌ای نیز، هدفی داشته، ته داستانی داشته و راستش را بخواهید، شخصیتی که من سراغش رفته باشم، بسیار باهوش خواهد بود، از این روست که مانا هم خیلی زود و راحت می‌فهمد که من تاریکی‌های مسیرم برای رسیدن به ته داستان، برای رسیدن به او را هنوز کامل و کافی، کشف نکرده‌م. این جاست که او، شاید ناخواسته و شاید خواسته، قاعده‌ی بازی، همه‌ی داستان را به هم می‌زند.

و اوج اوج زیبایی داستان، درست همین جا آغاز می‌شود؛ نقطه‌ی عطف داستان جایی است که شخصیت داستان، خود را در متن داستان-بازی پیدا می‌کند و در برابر نویسنده قد علم می‌کند و می‌گوید: “داستانت برای خودت، من خود گرداننده و راوی داستانم می‌شوم؛ می‌خواهی بنویسش، نمی‌خواهی هم، رهایم کن.”

این جاست که حس من به مانا حتا بیشتر و بیشتر می‌شود: مانا می‌فهمد که من چه طور پیشش عجیب می‌شوم؛ و انگار خاطره‌ای، زندگی و حسی دگر از جایی دگر، سراغش، به دفاع از او می آید و او گارد می‌گیرد. می‌گوید پیش من درد و دلی هم نکرده، که دیدارمان هم قرار نبود چیزی فراتر از دیدار دو دوست باشد. می‌گوید “تو چه می‌دانی” و سکوت می‌کند.

حالا داستان شکلی دیگر به خود می‌گیرد. حالا داستان می‌شود زندگی منِ نویسنده با تک تک جزییات و داستان‌های زندگی شخصیت‌هایم. حالا من هر آن در فکر و تلاش برای گفتگو با شخصیت‌هایم هستم. نازشان را می‌کشم، با آنها بیرون می‌روم و شام می‌خوریم. دعوا می‌کنیم، عاشق همدیگر و حتا هم بستر می‌شویم و عشق بازی می‌کنیم و گاهی هم تا مرز قهر پیش می‌رویم. حالا منِ نویسنده خود بخشی از داستانم انگار، خود یکی از شخصیت‌های داستان می‌شوم. و کم‌کم یاد می‌گیرم که بگذارم شخصیت‌هایم داستان زندگی خود را پیش ببرند و بسازند و من شاید گاهی کمکشان کنم که راه بهتری را برگزینند. و در این میان، نگارنده‌ی خاطرات و زندگی‌نامه‌ی شخصیت‌هایم می‌شوم. حالا من حتا یاد می‌گیرم که خوشحال باشم که شخصیت‌هایم مستقل شده‌اند، که خیال من مستقل شده و دارد رشد می‌کند و پیش می‌رود. حالا من دیگر کنترلی روی شخصیت‌های داستانم ندارم، این شخصیت‌های ساخته و پرداخته‌ی من هستند که دارند زندگی خودشان را می‌کنند و من و داستانشان را پیش می‌برند. حالا من فقط می‌توانم برایشان چالش‌هایی بسازم و واکنش و رفتار و زندگی آنها را در آیینه‌ی این چالش‌ها به نگارش درآورم. هرچند، به ته داستانم پایبندم و آخرش، پایانِ منِ نویسنده خواهد بود؛ مگر آن که خودم هم همپای شخصیت‌ها، با هم، دیگر از آن پایان خوشمان نیاید.

و اما ادامه‌ی داستان مانا. راستش داستان مانا ادامه‌ای ندارد، هنوز. داریم تلاش می‌کنیم که حرف بزنیم، که کم‌کم دوست شویم. دارم یاد می‌گیرم که شاید بتوانم راهی بهتر پیش پایمان بگذارم. دارم تلاش می‌کنم حس غریبی که باز با او خواهم داشت را، بفهمم. داستان از دستم در نرفته، که حتا از این آشوب خوشم هم می‌آید. تهش؟ این از آن داستان‌هایی است که ته ندارند، یعنی من برایشان تَهی نمی‌گذارم، داستان فقط با پایبندی آغاز می‌شود و پیش می‌رود.

داستان بی ته هم مدل و روند خودش را دارد. آن را نیز خواهم نوشت. زمانی دیگر.

۱:۲۵ شب ۳۰ آذر ۹۴ خورشیدی | اتاق سبز

بابک نوین | Babak Novin