بخشی از زندگی من، بخش بزرگی، به تصور کردن میگذرد. به خیال و رویا بافتن. هرچند خیال خوبیها درمان بدیها نیست، اما خب من در تصورها و خیالهایم دنبال درمانی نیستم. من خیال و تصور میکنم تا بسازم. این بخشی از کار من است، چه در نوشتن، چه در کار شخصیم، چه در حرفهم، چه در زندگی روزمرهم. من هر آیندهی ممکنی را تصور میکنم و راستش بسیاری از زمانها، از تصور خودم وحشتناک میترسم، بغض میکنم یا اشکم در میآید. هرچند بسیاری از زمانها هم میخندم و میخندانم. این را برای چه میگویم؟ برای مورا، تا بفهمد چرا امروز بسیار خندیدم و گاهی هم ترسیدم و گاهی هم گوشهای رفتم و با خودم تنهایی کردم.
روبهرویم مورا نشسته. کز کرده درون خودش و دارد زیر لب زمزمهی آهنگی را میکند. نگاهش بیرون پنجره میچرخد، هرچند من حدس میزنم که آنچنانی دورتر از برگهای زرد درخت چنار نمیرود. موهایش را همرنگ شال دور گردنش رنگ کرده؛ قرمز با هایلایت بنفش. میگوید چند بار که بشورد قرمزیاش میرود و به نارنجی و شرابی میزند، من هم میگویم آن وقت برایت شالی میخرم که شرابی باشد، با رگههای زرد. میخندد و میگوید من اصلن سلیقه ندارم. میگویم نه این طور نیست، بهتر از تو مگر هست؟ من به این خوش سلیقگی. میگوید زبان نریز، اصلن تو چه میدانی؟
من میدانم که گاهی تصورهای من از زندگی روزانه و سالهای پیاپی زندگی، جان و روح میگیرند. من میدانم که گاهی زندگی آنقدر تلخ میشود که تصورهایم هم تلخی به خود میگیرند. انگار که تصورهایم در شهری دورافتاده آن طرف این سرزمین مادری، با دلبر شبنشین شده باشند و شراب بنوشند و به من جز حسرتی مانده از تصویری از خوشی چیزی نماسد. من میدانم.
خب گاهی هم این طور نمیشود. من میدانم که گاهی زندگی من از تصورهای خوبم ساخته میشود، که زندگیم جانی تازه و نو میگیرند از خوشیها و لذتهایی که تصورشان را کردهم. گویی تصوری که شب پیش، از آمدن دلبر ساختم، اثر پروانهای شده تا دیدن ناگهانی دلبر در زمانی عجیب از امروز، انرژی بخش همهی نماسیدههای تصور روزهای تلخ قبلش باشد.
روبهروی مورا من نشستهم. درونم سنگینی وهمانگیزی کز کرده و دارد مرا با ریتم یک آهنگ پست راک، میخورد. به مورا خیره ماندهم. درست در چشمانش زل زدهم و حتا از مژگانش هم دورتر نمیروم. همه میگویند چشمان قهوهاش به زیبایی دو سینی سیمین پر از دانههای انار هستند. اما من میگویم قهوهای چشمانش یاقوتهای سرخ و زیتونهای صلحی هستند که میان دو جام پر از تکیلا میدرخشند. میگوید خسته نمیشوی انقدر تصنعی و سخت زبان میریزی؟ میگویم گاهی سخت میشود که احساس را واژه کرد. میگوید نکند احساست همین قدر سخت است؟ میگویم آزارم نده، میدانی که دوس … حرفم نمیآید تا واژهی آخر را بگویم. سختم نیست که بگویمش، فقط باورم نمیشود که انقدر بیدلیل و الکی چنین احساسی دارم.
شاید باور نکنی، اما گاهی هم نباید تصور کرد. که با تصور شاید زندگی را از خود دریغ کنی. که با تصور انگار لذت کشف و فرصت آفرینش و رشد زندگی و روزگاری نوین را از خود بگیری. کِی؟ درست زمانی که دلداده میشوی، که به هیجانی میرسی که الکی، دلتنگی کنی، که دستت انگار سویش برود در حالی که در جیب پالتوی مشکیات مانده. درست زمانی که یک سِلِکشِن (گلچین) آهنگ برایش میزنی. زمانی که حرف نمیزنی، گم و گور میشوی و کسی از تو خبر ندارد. زمانی که نمیدانی در دنیای او ساعت چند است.
میگویی دوست داری که بروی، که زندگی دیگری را تجربه کنی و ناگفته از من میخواهی تصورش کنم. تلخ میگویی، تصورش را تلخ میکنی. میگویم حالا بیا جوری زندگی کن که گویی پایان زندگی به ساعتی بند است و بگذار زندگیش کنیم، که لذتش را ببریم و بیا این یک ساعت آخر را نخوابیم و دیدارمان را خوش باشیم و فرصتی به ما بدهیم. میگویی “خوابم میآید” میگویم “چیزهایی هست که نمیدانی”
اما تصورهای تلخ روزهای تلخ زندگی کجا و یک لحظهی خوشِ زندگیِ ساخته شده از تصوری خوش، کجا. این حجم دلتنگی، تنهایی میآورد. تنهایی دور میبرتمان، از هم، از ما. اگر تنهایی، ما بود، میشد با هم تنها شویم؟ میشد تنهایی کنیم، اما نه جدا؟ اگر تنهایی را ما کنیم، میشود؟ چاره میشود؟ اگر تنهایی را ما کنیم، میشود بگذاریم که تنهایی، همهی زندگیمان شود؟ اگر تنهایی، ما شود، ما خانه میشود؟ ما همه چیز میشود؟ رهایی، ما میشود؟
راستش را بگویم مورا، الکی، خیلی الکی، دلتنگت شدهم. آنقدر که در تنهاییم، در خیالم تو را روبهرویم بنشانم و موهای سیاه دوستداشتنیات را هایلایت بدهم، بی آنکه تصوری از ترکیب رنگی داشته باشم. میدانم که الکی است این دلتنگی و دلیلی ندارد. بیشتر زبان نمیریزم، بیشتر تصنع نمیکنم.
۱۱:۳۴ شب ۱۳ دی ۹۴ خورشیدی | اتاق سبز



