خردهروایتها و داستانهای یوسفآباد

کلانروایتها با نادیده گرفتن و حذف صداها و رویکردهای متفاوت یا به گمان خود بیاهمیت در خط سیر خود، در بطن خود تمایل به پنهانسازی و یا حذف امکانهای کنش و مقاومت در برابر خود را دارند. در حالی که خردهروایتها بازنمایی نزدیکتری از عینیت و واقعیتری از تجربههای زیسته، بسترها و امکانهای تغییر و کنش را روایت میکنند.
خردهروایتها و برساختهای مردمی شکلدهندهی
هویت شهری
در سال ۱۳۹۸ و به واسطه و بهانهی پژوهش و پایاننامهی مقطع ارشد رشتهی مطالعات فرهنگی (جامعه شناسی) این فرصت را پیدا کردم تا داستان و روایتگری را با شهر، جامعهشناسی و داستانهای مردمی از تجارب زیستهی زندگی روزمره پیوند زده و کاری نو در اینباره انجام دهم. این فرصت برای من پر بود از یادگیری و درک تازه از قدرت روایت و داستان و همچنین فهمی کاربردی و عملی از سویههای مقاومت اجتماعی/سیاسی در زندگی روزمره.
هرچند که تمامی دوران انجام این پژوهش و نگارش نهایی آن با اپیدمی ویروس کووید ۱۹ (کرونا) همراه بود و در نتیجه محدودیتهایی پدید آمد و باعث شد که این کار ۲ سال به درازا بکشد، اما میتوانم بگویم که «عدو سبب خیر شد» و این بازهی زمانی به من کمک کرد تا پروژه را پختهتر و با ملاحظات عمیقتر و بهتری پیش ببرم. اگرچه که من و خانوادهم هم از اپیدمی کووید ۱۹ و مصیبت، بینصیب نماندیم.
در طی ۲ سال پروژه و با مصاحبههای میدانی و غیرحضوری، و البته که با حضور میدانی و کشف و دیدن و تجربههای شخصی، تلاش کردم تا قدر توان، به خردهروایتهایی گوناگون چه از نظر زمانی و چه از نظر مخاطب، دست پیدا کنم و این خردهروایتها را آنگونه که شنیدم، بدون دخل و تصرف و البته به صورت داستانی روایت کنم.

افسانهای (فیکشنال) و قصهی نوستالژیک دیدن زندگی روزمره و شهر دربرگیرندهی برساختهایی مانند قهرمانسازی و اسطورهسازی و فضاهای عاملیتزدا خواهد بود که این موضوع به همراه خود از مردم عاملیتزدایی کرده و سوژهها را بیعمل و زندگی روزمرهی آنها را تحت انقیاد و سلطه بازنمایی میکند و کنشها و امکانهای کنش را نادیده گرفته و نشان نمیدهد. این یعنی کلانروایت.
در این مسیر و با راهنماییهای اساتید گرانقدر – دکتر کاظمی و دکتر پورمحمدرضا – شیوههای روایی متفاوتی را آزمودم و درنهایت تمامی خردهروایتها را در ۳ شیوهی روایی متفاوت نهایی کردم. این خردهروایتها حاصل ساعتها مصاحبه و دیدار، و پژوهشهایی است که پیشزمینههای لازم برای پیشبرد درست این مصاحبهها و دست یافتن به تجربههایی واقعی و بیان نشده بودند.
درنهایت این فقط یک پژوهش آکادمیک نیست. بلکه یک کتاب از داستانها و روایتهایی واقعی از زندگی روزمره و تجربههای مردمی از زیستن شهر است. داستانهایی واقعی از رویاروییهای مردم با نهادها و جریانهای قدرت، با سختیهای زیست جمعی، خردهروایتهایی تاریخی و یا زنده از مبارزه و مقاومت مردم در برابر سلطه و کنترل و مناسبات سلطهجویانه، برای ساختن زندگی بهتر و رسیدن به آنچه که دلخواه و خواستشان بوده، هست و خواهد بود.
کاربرد کلانروایتها مشروعیت بخشیدن به قدرت، اعتبار، اختیار و رسوم اجتماعی هژمونی است. کلانروایت یا فراروایت در اصل داستانی «دربارهی» (فرای) داستانهاست و درون الگوهایی کلی و شکلهایی همسان و محدود، داستانهای کوچک و گوناگون را در قالب محدود خود، جاسازی میکند و از این راه تکروایت دلخواه انحصارگرایی (و نه بازتاب آنچه که هست) را برمیسازد که ناهمگنی و گوناگونی وجود بشر و تجربههای زیستهی مردم را نادیده گرفته و حذف میکند.
خردهروایتها اما از مردم میآیند و جزیینگر و معطوف به تجربههای زیستهی خاص گروهی هرچند کوچک از مردم هستند، از اینرو از گذر آنها میتوان به تاریخ زندگی روزمرهی گروهی و هویتها و خردهفرهنگهای جمعی غیررسمی پرداخت و از این راه تبار ساختارها، مسالهها و راهکارها، روند شکلگیری نگرشها و مفاهیم، ساختارهای شهری/محلهای و رویکردها و برساختهای اجتماعی مردم را ردگیری کرد. خردهروایتها بر خلاف کلانروایتهایی که توسط هژمونی غالب بازنمایی میشوند، بازتابدهندهی طیف گستردهای از گوناگونیهای اجتماعی-فرهنگی، همکاریهای جمعی/محلهای، مسائل و شیوههای برخورد با آنها، دغدغهها و راهکارها، آیینها و هویتهایی هستند که در کلانروایتها یا در جهت ایدئولوژی و هژمونی کماهمیت و کمرنگ بازنمایی میشوند و یا نادیده گرفته شده و به کل حذف یا متفاوت از واقعیت بازنمایی میشوند.

این پروژه علاوه بر فصول و پیشزمینههای آکادمیک رایج برای یک پایاننامه، دربرگیرندهی ۱۷ داستان نیمهبلند از روایتها و تجربههای زیستهی ۱۹ شهروند مرتبط با محلهی یوسفآباد تهران است. همچنین با توجه به پژوهشهای میدانی و کتابی که داشتم، تلاش نمودهم تا با ارایهی تحلیلی هم آکادمیک و هم روایی در پایان، امکان درک و فهمی عمیقتر و کاملکنندهی روایتها فراهم سازم.
در ادامهی این پروژه و در فاز بعد، در آیندهی نهچندان دور این پژوهش را به صورت کتابی داستانی / آکادمیک بازنویسی و چاپ خواهم کرد.
درصورت علاقه به خواندن این پژوهش با من در تماس باشید.
بخشی از یکی از خردهروایتها:
هنوز برف میبارد، حالا دیگر همهی لباسهایمان خیس خیس است و آدمبرفی ساختهایم. برای دماغش منتظریم تا پسرعمهم هویج بیاورد. فکر کنم بزرگترین و چاقترین آدمبرفی محله را ساخته باشیم، اما حیف که باغ جوری در دره افتاده که از بیرون هیچ چیزش معلوم نیست و ما و آدمبرفی بزرگ و پر از قصهی ما را کسی نمیبیند، کسی نمیشنود. از پنجرهی عمارت، صدای مادربزرگ را میشنویم که میگوید برویم چیزی بخوریم، اما با بچهها تصمیم داریم تا به میدان فرهنگ و شیرینی پوپک برویم و پیراشکی بخوریم. از در بالایی بیرون میزنیم و یادم میافتد که مادر پیغامی برای مادربزرگ داشت، اما چشمم که به گنبدهای آسیاب آبی و طبقات منحنی برف نشسته روی آنها میافتد، مسحور، باز یادم میرود. گنبدهای کوچک آسیاب برخلاف گنبد گنگ و ترسناک مسجد مسلم هستند و اصلا مهم نیست که برف میبارد و هوا سرد شده، اینجا خنکی خودش را دارد، بوی خودش را میدهد. من شک ندارم که آن پایین رمز و رازی است، وگرنه چرا نمیگذارند ما پایین برویم؟ چرا دور تا دور اینجا را نرده کشیدهاند؟ مادرم میگوید آنجا دست عموی بزرگم است، میگوید شهرداری هم زورش نمیرسد آن نردههای بلند پیرامون گنبدها را جمع کند. میگوید عمو برای خودش حق آب و گلی دارد و تن به این قوانین و حرفها نمیدهد، او یوسفآباد را هنوز به مانند ۴۰ سال پیش و دهههای ۳۰-۲۰ میخواهد و میبیند. من که نمیدانم ۴۰ سال پیش چه طوری بوده، اما میدانم که این گنبدها، این آسیاب داستان و روایتی دارد که میانهی این روز برفی هم خنکی خودش را پخش میکند. به سرم میزند حالا که کسی حواسش نیست و کندوهای زنبور عسل را هم در این سرما جمع کردهاند، قایمکی از لای نردهها رد شوم و آنجا را کشف کنم. بچهها را صدا میکنم و نقشه میکشیم و هنوز کاری نکرده، پسرعمهی پدرم صدایم میزند. او و عمویم تنها بازماندههای دوران پدربزرگم هستند که هنوز گاهی از خاطرههای گرفتن و آباد کردن زمینهای یوسفآباد میگویند و هنوز محله را به اندازهی کوچهای میبینند که از آن خودشان باقی مانده است؛ پیر و گوشش سنگین شده و بلند حرف میزند، داد میزند و صدا میکند و اصلا کاری ندارد که دیگرانی هم آنجا هستند و زندگی میکنند. عمههایم هم همینطور هستند؛ اصلا خوششان نمیآید که آدمهای تازه به محله میآیند و هر بار که پدرم – که برخلاف آنها از این غریبهها استقبال میکند – از هممحلهایها میگوید، آه و ناله میکنند که چرا این غریبهها زیاد شدهاند و اینجا آمدهاند؛ عمویم هم همین را میگوید و مثل عمهها باور دارد که اینها خودی نیستند، چه شد آن یوسفآباد، قدیمها اینطور نبود و داستانهای هزار و یک شب.