قسمت سه نوباد: هزارتوی موفقیت

واژهها مثل تیلههایی بودند که توی یه جعبهی بزرگ فلزی گیر افتاده باشند و جعبه هی تکون میخورد و تیلهها بیوقفه خودشون رو به دیوارهاش میکوبیدند و صدا، صداهای عجیب، بلند و دردناکی توی گوشم میپیچید. داشتند مثل تیلههای در جنب و جوش حرف میزدند، از موفقیت میگفتند و هرچی حرف میزدند، من بیشتر میترسیدم و خودم رو میباختم. باید اعتراف کنم که هیچی نمیفهمیدم و با چشمانی ترسیده و بهتزده فقط نگاهشون میکردم. زبونم حتا جمع و جور نمیشد که بتونم آب دهنم رو قورت بدم، چه برسه به این که بخوام کلمهای روشون بیارم و به تیلههای لرزون توی جعبه – زبونهای پر حرف، پاسخی بدم.
این قسمت در شهریور ۱۴۰۵ منتشر میشود
نوباد در پلتفرمهای دیگر:
خودم خواسته بودم. خودم خواستم توی آزمون تعیین سطحشون شرکت کنم و اونجا همه چیز واقعا خوب پیش رفت، اونجا زبونم تکون میخورد و حرف میزدم، جواب میدادم و جوابهام بدی نبودن. پس چی شده بوود که حالا نه چیزی میفهمیدم و نه چیزی میتونستم که بگم؟ نکنه جاشو اشتباه اومده بودم؟ نه، اشتباه نبود. یا شاید زمان رو اشتباه اومده بودم؟ هان؟ نه اینم درست بود. نکنه من خودم اشتباه بودم؟ نکنه لاف زده بودم و الکی و توخالی، خودمو بزرگ نشون داده بودم؟ اصلا فرض که این طور بوده، من بچه نفهمیدم و این کارو کردم، اون یارو که باهام مصاحبه کرد چرا نفهمید؟ وای من اینجا چی کار میکنم؟ این یارو خانومه چرا دست از سر من برنمیداره و هی میخواد باهام حرف بزنه؟ بابا برو سراغ بقیه، ول کن منو. الانه که بغضم بترکه.
اینها فقط چند دقیقه و بخشی از حسهایی بود که توی یه عصر پاییزی و زمانی که من ۱۵ ساله بودم، بر سرم گذشت.