از داستان

هنگامِ پایان

[vc_row type=”in_container” full_screen_row_position=”middle” scene_position=”center” text_color=”dark” text_align=”left” overlay_strength=”0.3″ shape_divider_position=”bottom” bg_image_animation=”none”][vc_column column_padding=”no-extra-padding” column_padding_position=”all” background_color_opacity=”1″ background_hover_color_opacity=”1″ column_link_target=”_self” column_shadow=”none” column_border_radius=”none” tablet_width_inherit=”default” tablet_text_alignment=”default” phone_text_alignment=”default” column_border_width=”none” column_border_style=”solid” bg_image_animation=”none”][vc_column_text css=”.vc_custom_1553200461371{margin-left: 10px !important;}”]

زن، بخش فراموش شده‌ی بیشتر اساطیر و نوشته‌های تاریخی جهان است. دست‌کم، تا جایی که من خوانده و شنیده و پژوهش کرده‌ام که این‌گونه بوده است. این دریافت من از اساطیر و تاریخ، و داستانی دیگر که آن روزها در ذهنم شکل گرفته بود، مرا وا داشت تا پس از نوشتن داستان‌هایی کوتاه و ناتمام، این بار نخستین رمانم – هنگام پایان – را بنویسم. (سال ۸۹-۱۳۸۸)

از متن:

درست به هنگامی فکر کن که همه چیز پایان می‌گیره، همه‌ی خاطرات، همه‌ی روزا، همه‌ی خوشی‌ها و شاید اندوه‌هایی که داشتی و کشیدی، همه‌ی یادگارهایی که از یه مدت از زندگی داشتی، یه مدت بلند بلند یا شاید هم کوتاه. درست به هنگامی فکر کن که می‌فهمی پایان همه‌ی رویاهاته. پایان همه‌ی آرزوها و چیزهایی که ساخته بودی یا می‌خواستی بسازی. هنگامی که باید بی‌خیال همه چی بشی، بی‌خیال همه حرفایی که زدی یا نزده مونده، بی‌خیال همه‌ی لحظه‌هایی که زندگی کردی و یا خواسته یا ناخواسته انتخاب کردی که زندگی نکنی، یا نتونستی زندگی کنی و حالا برات حسرت شده، بی‌خیال همه‌ی فرصت‌هایی که داشتی و داری. پایان موندن، پایان رفتن، پایان همراه شدن و همراه داشتن. پایان خنده‌ها و گریه‌ها، پایان شب‌ها و روزهایی که داشتی، یا می‌تونستی داشته باشی. پایان آرزوها، پایان یه هستی، پایان یه دنیا، پایان یه آدم

[/vc_column_text][/vc_column][/vc_row]